
از داستان غربت انسان شروع شد این قصه از نخست پریشان شروع شد در من دمید خاطره ای از صدای دوست نی نامه ای به گستره ی جان شروع شد ازآستان چشم تو تبعید شدکسی دور از حریم روی تو زندان شروع شد تصویر روشنی است ندارم تو را عزیز مثل همیشه بغض کماکان شروع شد ابری گریست درد مرا بر تب زمین آتش گرفت وسوخت بیابان شروع شد کم کم به جرم عشق تو تکفیر می شوم این کفر از نهایت ایمان شروع شد ابروی توست مغرب خورشید جان اگر تصویر صبح از شب مژگان شروع شد ......
ادامه مطلب