ما با هم بوديم، اين راز را مادرم میدانست،
و جادهای بلند از بادهایِ رو به شمال،
که از نرمایِ ماه و نازکایِ آوازِ ما میگذشت.
و من آنقدر دوستت میداشتم
که حسادت شبيه شير پرنده و
مویِ کفِ دستِ فرشته بود.
ما با هم بوديم، اين راز را مادرم میدانست،
ما با هم بوديم، مثل صنوبر و سايه
اما آفتاب رفت و من ترا گم کردم
ما با هم بوديم، مثل ستاره و مثل همين شب شريف،
اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی
ما با هم بوديم، مثل روشنائی پسين با خانه،
اما شب آمد و من ترا گم کردم.
ما با هم بوديم، مثل آينه با انعکاس مجازی لبخند،
اما شب، شب آمد و تو مرا گم کردی.
کيتارو، کيتارو، نه روشنائی روز و نه تاريکیِ شب ...!
سفر، هميشه حکايت بازآمدنِ تو بود، نبود؟!
#سید علی صالحی
سلام اي غم لحظه هاي جدايي...ما را در سایت سلام اي غم لحظه هاي جدايي دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23