
گرگ هاری شده امهرزه پوی و دله دوشب درين دشت زمستان زدهxa0ی بی همه چيزمی دوم ، برده ز هر باد گروچشم های ام چو دو كانون شرارصف تاريكی شب را شكندهمه بی رحمی و فرمان فرارگرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهركرده چون شعلهxa0ی چشم تو سياهتو چه آسوده و بی باك خرامی به برمآه ، می ترسم ، آه xa0پوپك ام ! آهوك ام ! چه نشستی غافل ؟xa0كز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منیxa0پس ازين درهxa0ی ژرفجای خميازهxa0ی جادو شدهxa0ی غار سياهxa0پشت آن قلهxa0ی پوشيده ز برفxa0نيست چيزی ، خبریxa0ور تو را گفتم چيز دگری هست ، نبودجز فر...
ادامه مطلب